عاقبت با حجاب میشوند...

حضرت رسول خدا (ص ) در ضمن گفتاری فرمود: دو دسته اهل دوزخ هستند و حتی بوی بهشت (که تا پانصد سال راه به مشام می رسد) به مشام آنها نخواهد رسید.
پیامبر اکرم:
1- ستمگرانِ تازیانه به دست که با تازیانه مردم را بی علت می زنند.
2- زنان بدحجاب و برهنه ای هستند که با زرق و برق ، خود را به مردم نشان داده و هوسهای آنها را به سوی خود جذب می کنند، موهای سرشان همچون کوهانهای شتر سبکسر عربی است.
و فرمود:زنی که از خانه اش در حالی که خود را آراسته و بزک کرده و عطر زده (بی آنکه پوشش اسلامی را رعایت کند) خارج گردد، و شوهرش ‍ به این کار راضی باشد.
(گناه آن به قدری بزرگ است که ) برای هر گامی که آن زن در بیرون خانه برمی دارد، خانه ای در دوزخ برای شوهرش ساخته می شود.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393  ساعت 06:44 ق.ظ | نظرات (0)

داستانی ترسناک از عذاب قبر

روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای  میامد امد بالای سر  قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.
قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون
 از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 12 بهمن 1393  ساعت 06:22 ق.ظ | نظرات (0)

من رفتنی هستم

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه وقتا فرق ميکنه

گفت: رفیق يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکت کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشالله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه کلاه سرش گذاشت 

و الکی امیدوارش کرد

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم

 از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و

 انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و

 بدون اينکه حساب کتاب کنم بهشون کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم

 و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه

 آدما تا دم رفتن و مرگ خوب شدنشون واسه خدا عزيز و مهمه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت

 ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدر

 وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم بالاخره یک روز مردني هستم، رفتم

 دکتر گفتم ميتونيد کاري کنيد که

 اصلا نميرم گفتن نه. پرسیدم خارج چي؟ و باز جواب دادند نه! 

خلاصه دوست عزیز ما رفتني هستيم, وقتش فرقي داره که کی باشه؟ 

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد....

اگر این پیام را دریافت کردی بدون که خدا تو رو خیلی دوست داشته 

که امروز این زنگ خطر رو برات بصدا در آورده

پس ...

تو هم برای عزیزانت بفرست و زنجیره مهربانی را ادامه بده

برای اونایی که یادشون رفته که یک روز  رفتنی هستند ...

شاید حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... 

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب ..........



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهریور 1393  ساعت 08:56 ب.ظ | نظرات (0)

شب اول قبر

شاید شیعه ای امشب شب اول قبرش باشه......


شادش کنیم با ذکر صلوات....


یه شب هم نوبت ما میشه..


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهریور 1393  ساعت 08:55 ب.ظ | نظرات (0)