دست افتاده گان را بگیریم

پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
"خانم ، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید."

زن در حالی که گل را از دست پسرک می گرفت؛ نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ،
پسرک گفت: چه کفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و گفت : برادرم برایم خریده است ، دوست داشتی جای من بودی ؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ... ولی دوست داشتم جای برادرت بودم ، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 اسفند 1393  ساعت 06:27 ق.ظ | نظرات (0)

ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﺆﻣﻨ

ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻣﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻣﻨﻊ ﻛﻨﻢ، ﭼﺎﺭﻩ ﺍﻡ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻋﺎﻟﻢ ﻧﻴﺰ ﻛﻮﺯﻩ ﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻴﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻮﺻﻴﻪ
ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻛﻮﺯﻩ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺍﺯ ﻛﻮﺯﻩ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﺮﻳﺰﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ
ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﻴﺮ ﺭﺍ ﺭﻳﺨﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻛﺘﻚ
ﺑﺰﻧﺪ !
ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻮﺯﻩ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻧﺮﻳﺨﺖ .
ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﻨﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺖ ﺩﻳﺪﯼ؟
ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ ! ؛ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺷﻴﺮ ﺭﺍ
ﻧﺮﻳﺰﻡ ﻛﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺩﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﺘﻚ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﻭ ﺧﺎﺭ ﻭ
ﺧﻔﻴﻒ ﺷﻮﻡ .
ﻋﺎﻟﻢ ﮔﻔﺖ : ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﺆﻣﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻧﺎﻇﺮ ﺑﺮ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﻣﯽ ﺑﻴﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ
ﻛﺘﺎﺑﺶ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺩﺭ ﻣﻨﻈﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺎﺭ ﻭ ﺧﻔﯿﻒ ﺷﻮﺩ ﺑﻴﻢ
ﺩﺍﺭﺩ



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اسفند 1393  ساعت 11:21 ب.ظ | نظرات (0)

آﻧﭽﻪ ﺩﻳﺪﻯ "ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ" ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ "ﺣﻘﻴﻘﺖ" ﻧﺪﺍﺷﺖ

رﻭﺯﻯ فردی ﻧﺰﺩ ﻋﺎﺭفی ﺁﻣﺪ . ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻰ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﻯ ﺧﺎﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﺭﻭﺑﺮﻭﻯ ﺧﺎﻧﻪ ﻯ ﻣﻦ ﻳﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﻰ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﺮﺭﻭﺯ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻧﻴﺰ ﺷﺐ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻰ
ﺍﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻣﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻴﺴﺖ.
ﻋﺎﺭﻑ ﮔﻔﺖ : ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ،
ﻣﻦ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﮔﺎﻩ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻣﻴﺎﻳﻨﺪ ﺑﻌﺪﺍﺯﺳﺎﻋﺘﻰ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ .
ﻋﺎﺭﻑ ﮔﻔﺖ : ﮐﻴﺴﻪ ﺍﻯ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﺮﻧﻔﺮﻳﮏ ﺳﻨﮓ ﺩﺭﮐﻴﺴﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮ
ﺑﺎ ﮐﻴﺴﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻳﻰ ﺗﺎ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺴﻨﺠﻢ.
آن فرد ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻰ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﮐﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻣﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻋﺎﺭﻑ ﺁﻣﺪ ﻭﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﮐﻴﺴﻪ ﺭﺍ ﺣﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺑﻴﺎﻳﯿﺪ.
ﻋﺎﺭﻑ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻳﮏ ﮐﻴﺴﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﻮﭼﻪ ﻯ ﻣﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﻰ بیاوری،
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻯ ﺑﺎ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻭﻯ ؟؟
ﺣﺎﻝ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺣﻼﻟﻴﺖ ﺑﻄﻠﺐ ﻭ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭﮐﻦ ...
ﭼﻮﻥ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺎﺭﻓﻰ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﻣﺮﮒ ﻭﺻﻴﺖ ﮐﺮﺩه بود که ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﻭ
ﺩﻭﺳﺘﺎﺭﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻯ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻧﺪ .
آﻧﭽﻪ ﺩﻳﺪﻯ "ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ" ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ "ﺣﻘﻴﻘﺖ"
ﻧﺪﺍﺷﺖ .....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اسفند 1393  ساعت 10:11 ب.ظ | نظرات (0)

آیا خدا وجود دارد!؟

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و
از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اسفند 1393  ساعت 08:31 ب.ظ | نظرات (0)

بخونیدش خیلی قشنگه...

پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نميخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگي من نشی...      همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید..          چندسال بعد پسر در 1شهر ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و  بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسيد .مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید که زنش و بچش از ديدن پیرزن یه چشم بترسن..          چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده ..   وقتی  رسید مادر رو دفن کرده بودن  و فقط 1 يادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود  : پسره عزيزم وقتی 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادی،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زیبایی بودم و  بعنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره تنم دادم،تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم .مواظب چشم مادرت باش ..          اشك در چشمهای پسر جمع شد..  ولی چه دیر...  

        سلامتی تمام مادرا لايك كنيد.هرکی مادرش رو دوست داره کپی کنه.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اسفند 1393  ساعت 07:57 ب.ظ | نظرات (0)

آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته رو بهم بدی، این هم پولش...
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری...
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم،نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
خدایاااااااااااااااااا تو مشتات بزرگتره
  میشه از رحمت و جود و  کرمت به اندازه مشتای خودت بهم ببخشی
نه به  اندازه مشتای کوچک من



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اسفند 1393  ساعت 07:38 ب.ظ | نظرات (0)

گوزني بر لب آب چشمه اي رفت تا آب بنوشد.


گوزني بر لب آب چشمه اي رفت تا آب بنوشد. عکس خود را در آب ديد، پاهايش در نظرش باريک و اندکي کوتاه جلوه کرد. غمگين شد. اما شاخ هاي بلند و قشنگش را که ديد شادمان و مغرور شد. در همين حين چند شکارچي قصد او کردند. گوزن به سوي مرغزار گريخت و چون چالاک ميدويد، صيادان به او نرسيدند اما وقتي به جنگل رسيد، شاخ هايش به شاخه درخت گير کردو نميتوانست به تندي بگريزد. صيادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسيدند و او را گرفتند. گوزن چون گرفتار شد با خود گفت: دريغ پاهايم که از آن ها ناخشنود بودم نجاتم دادند،اما شاخ هايم که به زيبايي آن ها مي باليدم گرفتارم کردند.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اسفند 1393  ساعت 07:30 ب.ظ | نظرات (0)

خاطرت جمع نباشد ..

من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم.
تا در را باز کردم دیدم
یک دختری حالا یا دختر یا خانم، خیلی زیبا است.
داخل اتاق رئیس رفتم گفتم:
شما با این خانم محرم هستی؟ گفت: نه!
گفتم: چطور با یک دختر به این زیبایی تو در یک اتاق هستی و در هم بسته است.

گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم.
گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است.
حضرت امیر به زن‌های جوان سلام نمی‌کرد.
گفتند: یا علی رسول خدا سلام می‌کند تو چرا سلام نمی‌کنی؟
گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم. می‌ترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل علی بلرزد.
گفتم: دل علی می‌لرزد، تو خاطرت جمع است.
بعضی‌ها خودشان را از امیرالمؤمنین حزب اللهی‌تر می‌دانند.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 10 اسفند 1393  ساعت 06:38 ق.ظ | نظرات (0)

مجلس میهمانی بود......


پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.....
و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.....
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....

مواظب قضاوتهایمان باشیم....
چه زيبا گفت دكتر شريعتي:
برای کسی که میفهمد
هیچ توضیحی لازم نیست
        و
برای کسی که نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است

آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
         و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند

مهم نیست که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه که چه "درکی" دارید..

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 10 اسفند 1393  ساعت 06:21 ق.ظ | نظرات (0)

ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎ؛ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ؛
ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ،ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﻠﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ؛
ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ،ﺩﺭﺣﺎلیکه ﺩﺍﺷﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ؛ﺍﺯاسب بزﻣﯿﻦ افتادﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ.
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
و ﭼﻨﺪﺭﻭﺯ پس ازآن؛ ﮊﺍﻧﺪﺍﺭمها به ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﺑﺮﺩﻧﺪ،غیر ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ،ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻋﺠﺐ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 10 اسفند 1393  ساعت 05:50 ق.ظ | نظرات (0)

تعداد صفحات :5   1   2   3   4   5